نام: | |
ایمیل: | |
بسم الله الرحمن الرحیم
گریه کنید…
کوچکترها به هر بهانه ای می زنند زیر «گریه» .گویی احساس خوشایندی بهشان دست می دهد با این کار.
بعدها که بزرگتر می شوند یاد می گیرند که «گریه» نکنند . اینقدر که وقتی به حسب اتفاق «گریه»شان می گیرد ، احساس می کنند چقدر از این لذت دوران بچگی دور شده اند و چقدر برایشان تازگی دارد این احساس.
خواننده ای که شما باشید احتمالاً اعتقاد راسخی به دانشمندان عصر ما دارید و جایگاهشان را کمتر از راهنمایان الهی که چگونه زیستن را به ما میاموزند نمی دانید! حالا همین دانشمندان محترم در تحقیقاتشان! به این نتیجه رسیده اند که اصولاً زنها کمتر از مردها دچار افسردگی می شوند و یکی از دلایل این واقعیت آن است که زنها خیلی راحتتر «گریه» می کنند و به حسب عادت در مواجهه با مشکلات و مصائب معمولاً اولین کاری که می کنند می زنند زیر «گریه».
و نیز همین دانشمندان معتقدند «گریه» موجب تخلیه انسان از انبوه غصه هاست.این از این.اما من همیشه به این اعتقاد داشتم که یکی از محسنات دین ما این است که به هر بهانه ای می توانی «گریه» کنی. تازه برای آن ثواب هم قائل شده اند و اصلاً انسان را تشویق کرده اند به «گریه» کردن. و اینطور است که در جامعه ما مردها هم می توانند خیلی راحت از مواهب «گریه» کردن بهره مند شوند بدون آنکه احساس شرم کنند و یا اینکه چیزی از مرد بودنشان کم شود.
حالا بگذار عده ای دوره بیافتند که «آی این چه دینی است که راه به راه در آن مصیبت است و عزا و «گریه» و اصلاً یکی از دلایل آنکه ما آدمهای غمگینی هستیم و افسرده ایم همین عزاداری ها و غم و غصه هاست.» بعد همینها بیایند برای شاد کردن جامعه دست به ابتکار بزنند و «باشگاه خنده» راه بیاندزاند که فرت و فرت همینطور الکی ( بلا نسبت شما ، مثل دیوانه های روانی ) در آن بخندید و قهقهه بزنید. حال آنکه امام صادق ما می فرماید خنده زیادی دل را میمیراند و اگر زمانی زیاده خندیدید استغفار کنید تا خدا از شما به خشم نیاید و….
گواه آنکه می بینیم آنهایی را که الکی خوشند و خنده های مصنوعی هردمی دارند نه تنها شادتر نیستند که چند صباحی هم سروکارشان به روانپزشک می افتد ( نمونه اش همین بازیگران طناز کمدی خودمان).
اصلاً «گریه»کردن ناشی از دلشکستگی است بی برو برگرد. و چون دلشکستگان را بی رخصت به حریم الهی راه می دهند این می شود که «گریه» کردن انسان را آرام می کند و احساسی شبیه به احساس پاک شدن از رذائل و بدیها را در جان می نشاند.
پس گول این حرفهای به ظاهر علمی و روانشناسانه را نخورید که الکی بخندید تا شاد باشید. اصلاً چه کسی گفته است شادی کردن یعنی بالا و پایین پریدن و هوار کشیدن و دست زدن و شکلک در آوردن و قهقهه زدن و جنگولک بازی در آوردن؟ این کاری که در تلویزیون ما مدشده هر برنامه ای که برای کودکان می سازند الکی جیغ می کشند و دست می زنند به خیال اینکه شاد هستند که حال آدم از این شادی مصنوعی شان و خنده های الکی ترشان به هم می خورد . که جز دیوانه کردن بچه ها قابلیت دیگری ندارند…
بیایید به جای این اصطلاح غلط که «خنده کنید که خنده بر هر درد بی درمان دواست» - و می رود تا ضرب المثلی برای آیندگان شود - بگوییم :
«گریه» کنید که «گریه» بر هر درد بی درمان دوا ست!
همین.
بسم الله الرحمن الرحیم
تخیلات علمی!
از کی این درد بی درمان گریبانگیرمان شده است ، من نمیدانم. گاهی وقتها فکر میکنم که شاید این خصلت ما ایرانیها ست ؛ اما نیم نگاهی به زندگی مردم در اطراف و اکناف عالم کافیست تا دستت بیاید که این بیماری فراگیرتر از آن است که فکرش را بکنی و یا اینکه بخواهی آن را به ژنتیک ایرانی ها ربطش دهی.
اصلاً شاید آنطوری که من فکر میکنم ، این نه یک بیماری و نه یک معضل ، بلکه رفتاری کاملاً طبیعی و قابل درک است که نتیجه سلامتی روحی و فکری جامعه ای است که دوست دارد پیشرفت کند و زندگی بهتری در این دنیا داشته باشد.
نمیدانم. واقعاً نمیدانم...
اما آیا شما می دانید که تقلید کردن و وانمود کردن و شبیه شدن به چیزهایی یا انسانهایی که هیچ ربطی به ما ندارند بیماری است یا نشانه سلامتی؟
**************
وقتی در جامعه ای زندگی کنی که افکارت و عقایدت به حساب نیاید و کسی به آن معتقد نباشد و تو جزء اقلیتهایی باشی که چنین عقایدی دارند ، واقعاً زندگی برایت سخت می شود.
به همین خاطر هم است که مردم حاضرند همرنگ جماعت شوند ولی سختی متفاوت بودن و در اقلیت بودن را نچشند و نبینند.
این است که من گاهی وقتها ، با این عقاید و افکارم ، حس می کنم جزء اقلیتهایی هستم که به حساب نمی آیند ، ولی با این حال حاضر نیستم به هیچ وجه همرنگ جماعت شوم(حالا خدا را چه دیدید ، شاید هم شدم)
یکی از آن اعتقادات و دیدگاه ها این است که حضور خانمها در جامعه را بیشتر موجب دردسر و مفسده می دانم تا چیزی دیگر و حضور اجتماعی زن آنطور که این سالها باب شده است و حتی از دین هم برایش مایه می گذارند نه تنها مطلوب نیست بلکه به شدت زیانبار و تباه کننده است.این محور اصلی بحث ما در این نوشته است.
آرامتر.کمی صبر کنید...
داریم با یکدیگر منطقی صحبت می کنیم. پس کمی تامل کنید و موضع گیری تان را بگذارید برای بعد.اگر بخواهید دعوا کنید و جار و جنجال راه بیندازید ، که هیچ. ما را به خیر و شما را به سلامت.
ولی اگر آدم منطقی و عاقلی باشید که هر ایده و فکری را می شنوید و با خرد و اندیشه تان انتخاب می کنید باید از من بپرسید که چرا شما چنین دیدگاهی داری؟ و از کجا به آن رسیده ای؟
خیلی خوب ؛ در جواب سئوال شما من سئوال دیگری می پرسم.
به نظر شما اصلاً در حیطه مسائل انسانی و اجتماعی و نوع زندگی آیا ملاکی وجود دارد که ما بتوانیم بر اساس آن انتخاب کنیم و تصمیم گیری نماییم؟ ممکن است بگویید منطق؛ منطقی که مبتنی بر شواهد و تجربه و آزمایش باشد.
من می پرسم آیا کسی هست که در فهمیدن تفاوتهای علوم طبیعی با علوم انسانی دچار مشکل باشد؟خب همین تفاوت به ما می گوید که انتخاب و تصمیم گیری در مورد یک فرضیه و نظریه در علوم طبیعی کاملاً روشی عاقلانه و خردپسندانه دارد. یعنی شما با آزمایش و تجربه ای کاملاً عینی و قابل محاسبه می توانید درستی فرضیات و نظریات را اثبات و یا رد کنید. حال آیا در مطالعات انسانی و جامعه شناسی هم می توان به چنین نتایج متقن و غیر قابل خدشه ای دست پیدا کرد؟
پاسخ به این پرسش است که می تواند همه مشکلات و سئوالات ما را حل کند.
اینکه آیا می توان در جامعه شناسی و انسان شناسی به عقل و اندیشه تکیه کرد و آن را ملاک قرار داد ؟ یا هیچ راهی برای شناخت دقیق انسانها و جوامع و اینکه چه چیزهایی می تواند آنها را به خوشبختی و کمال یا به بدبختی و نابودی برساند وجود ندارد؟
در چند صد سالی که بشریت با مدلی از زندگی و تمدن مواجه شده که تا پیش از این سابقه نداشته است ، فقط و فقط یک چیز حرف اول و آخر را می زده و آن چیزی نبوده جز « علم » ، البته با تعریفی جدید و نو که آن هم پیش از این بی سابقه بوده است. در این تعریف علم چیزی نیست جز تلاشها و یافته هایی که بر پایه اصول فیزیکی ، شیمیایی و زیست شناختی صورت می گیرند.
درهمین زمان که کشفیات و اختراعات دانشمندان علوم طبیعی منجر به شکل گیری ابزار و فنون جدیدی می شد که بعدها آن را تکنولوژی نامیدند ، مردم مسحور و مفتون تعریف جدید از «علم» و نهایتاً دنیا و جهان بودند. مردمی که می پنداشتند راه جدیدی برای زندگی و نهایتاً خوشبختی یافته اند که بر خلاف وعده و وعیدهای مبلغان مذهبی و اربابان کلیسا ، بسیار بسیار قابل باور و قابل درک و ملموس است. دنیای شگفت انگیز نو با جهان بینی و دستاوردهایی نو.
آن زمان ، زمان خوش باوری و ساده اندیشی انسانهایی بود که البته در آرزوی سعادت و خوشبختی ای بودند که دست نیافتنی می نمود. مشهورترین تبیین و توصیف این غرور و خوش باوری علمی را «سیمون دو لاپلاس» در سال 1814 در کتاب خود چنین آورده است:« روحی که در هر لحظه معین قادر است به تمامی نیروهایی که به طبیعت حیات بخشیده اند و به جایگاه ذراتی که طبیعت از آنها ساخته شده وقوف کامل داشته باشد ، و روحی که بدان درجه از عظمت رسیده که قادر است تمامی این موجودات را در حوزه ی تمیز و درک خود جای دهد و بتواند تنها با فرمولی واحد ، حرکتهای بزرگترین اجرام عالم و کوچکترین ذرات اتم را تبیین کند ، برایش هیچ مجهولی وجود ندارد ، گذشته و آینده ، یکسان و با وضوح کامل در برابر دیدگان او قرار خواهند داشت!»( تکنوپولی ، نیل پستمن ،ص221)
روح نهفته در این آرمان علمی که همچنان در ضمیر ناخودآگاه مردمان عصر ما نیز وجود دارد چنین است: همانگونه که داشتن اطلاعات مطمئن و قابل محاسبه درباره اتمها و ستارگان ممکن شده است ، در مورد رفتار انسانها و شناخت اجتماع هم چنین دانشی را با همان دقت و اطمینان می توان کسب کرد.
به عبارتی علوم طبیعی روشهایی را به ما می دهد که به کمک آنها می توان اسرار درون انسانها را آشکار کرده و شکل گیری جوامع و مهندسی آنها را برعهده گرفت.
اگر به چارچوب مباحثی که در روانشناسی و جامعه شناسی و حتی مدیریت مطرح می شود نیم نگاهی بیاندازیم خواهیم دید که اصلی ترین دیدگاهی که در این حوزه ها وجود دارد ( وبه طبع همان حاکمیت تقلید که در ابتدا گفتم ، ما هم به آنها اعتقاد داریم ) این است که روشهای پژوهش در علوم طبیعی در پژوهشهای مرتبط با رفتار انسانی نیز مصداق داشته و معتبر است.
خب با پذیرفتن این مسئله – که البته واقعیتی است غیر قابل انکار و کسانی که ذره ای با علوم انسانی آشنایی داشته باشند آن را تایید می کنند ( از قبیل آزمایش پاوولف ، اصل اثر پروانه ای و خیلی چیزهای دیگر) – سئوال اساسی اینجاست که چه کسی گفته است که با همان متدولوژی و همان اصولی که در علوم طبیعی می توان به اثبات یک پدیده پرداخت ، در علوم اجتماعی و انسانی نیز می توان به نتیجه رسید و قوانینی جهان شمول و عام صادر کرد؟؟
این سئوال مهمی است که روشن شدن ابهامات آن می تواند به ما بفهماند که همه آنچه که در 300 سال اخیر به عنوان علوم اجتماعی و انسانی به خورد ملتها و جوامع داده شده است چیزی بیشتر از مهمل بافی و ادبیات تخیلی نبوده و نیست!
ادامه دارد البته...
بسم الله الرحمن الرحیم
خودت را بی تقصیر ندان
آزادی چیزی خوبی است.
هیچ کس منکر آن نیست.
اما دعواها از آنجایی آغاز می شود که معضلی به نام اشتراک واژه و اختلاف معانی را در نظر نگیریم.
هر آئین و مسلک و جهان بینی ای که دراین عالم وجود دارد ممکن است خود را از طرفداران آزادی بنامد یا بداند...
اما با تعریف خودش.
و من می گویم ملاکی برای برتری داشتن تعریف این یا آن قوم از آزادی نداریم.
لیبرالیسم (یعنی تمدن غرب ، یعنی ایالات متحده ، یعنی اروپا ، یعنی مدرنیته ) معتقد است آزادی یعنی لاقیدی بدون حد و مرز ، تا جایی که به حریم آزادی های دیگران تجاوز نشود.
خیلی خوب. این هم یک تعریف است مانند هزاران تعریف دیگر از آزادی (البته اگر وجود داشته باشد). اگر چه در هیچ کدام از ممالک مدعی لیبرالیسم چنین تعریفی از آزادی در صحنه عمل و در تعاملات حکومت و مردم دیده نمی شود. ( و تو بگو بر منکرش ...!).
چه آنکه حد و حدود آزادی را حکومت تعیین می کند.
و صرف نظر از آنکه تعریف آزادی چه باشد ، در عصر ما آزادی یعنی آنکه حکومت تا چه میزان به انسانها اجازه می دهد آزاد باشند.
*********
حکومت اسلامی هم خود را طرفدار آزادی می داند. و صد البته با تعریف خودش.
و بهتر است بگوئیم اسلام . چه آنکه شاید بعضی ها فکر کنند حکومت اسلامی یعنی همین جمهوری اسلامی. در حالیکه جمهوری اسلامی هنوز خیلی با حکومت اسلامی فاصله دارد.
حالا تعریف اسلام از آزادی چیست؟
ظاهراً ( پس یعنی هنوز مطمئن نیستیم یا حداقل من مطمئن نیستم ) او هم می گوید آزادی یعنی لاقیدی بی حد و مرز ، البته تا جاییکه به حریم الهی تجاوز نشود.
و از جنبه ای دیگر اینطور می شود : لاقیدی بی حد و مرز ، البته تا جاییکه آزادی های دیگر انسانها را به خطر نیاندازد.
و ظاهراً این جنبه دوم همانند است با تعریف لیبرالیسم. ولی اینطور نیست ؛ خوشبختانه یا متاسفانه!
از این جهت که در اسلام آزادی مجموعه ای از حیطه های مادی و معنوی را شامل می شود.
و این یعنی اینکه انسانها آزادند تا ذهنشان و قلبشان هم دچار وحشت و ترس و بی ایمانی و هزاران درد بی درمان که فقط و فقط ذهنی و غیرمادیست ، نشود.
و این یعنی اینکه هیچ انسانی آزاد نیست تا روح انسانی دیگر را آشفته سازد و بیازارد.
و البته همه این ها وقتی معنا می دهد که شما به روح اعتقاد داشته باشی! و صد البته به آزادی آن.
*********
خب با این حال چه کسی می تواند بگوید کدام تعریف آزادی درست است؟
هیچ کس.
پس با این حساب نمی توان هیچ قومی را مؤاخذه کرد.
این از این!
حالا همه این ها را گفتم ، ولی هدفم این ها نبود. شما به چشم یک مانیفست برای آزادی نگاهش کنید ، منتها حرف اصلی من غیر از اینهاست.
یعنی اصلاً کار زیادی با این مفاهیم انتزاعی ندارم.
من همین چیزهایی که دارد اتفاق می افتد را می بینم.
می بینم که روابط میان دخترها و پسرها - یا شاید هم زن و مردها - جور دیگری شده است. می گویند این همان آزادی است . ولی من و شما (البته اگر با مانیفست من موافق باشید) می دانیم که آزادی - یک چیز - نیست.
از طرفی دیگر خیلی ، خیلی اتفاقات ناگوار رخ می دهد ، که اخبارش را فراوان می شنویم. که مثلاً به فلان دختر که سوار یک ماشین شخصی شده است ، تجاوز شده و او را برده اند یک جایی و ....
یا در فلان شرکت خصوصی ، مدیر شرکت از تنهایی و خلوت استفاده کرده و پرده عفت بانویی را دریده.
خب عکس العمل شما در مقابل اینگونه حوادث چیست؟
حتماً ناراحت می شوید دیگر؟ من هم ناراحت می شوم. ولی این ناراحتی همیشه با احساسی دیگر همراه است. چه احساسی؟ خب معلوم است. اینکه آن اتفاق نتیجه طبیعی رفتار آن زن یا دختر است.
ما در قوانین اسلامی داریم که زنها و دخترها نباید در جای خلوتی باشند که هیچ کس نمی آید و نمی رود . و صد البته این قانون برای مردها نیز هست. یعنی مردها هم چنین حقی ندارند. در واقع این یک فعل حرام است که شما در خلوت با زن بیگانه ای حضور داشته باشی.
حالا اگر زنی به هر دلیلی این قانون را زیرپا گذاشت و اتفاقی رخ داد ، من اگرچه ناراحت می شوم ولی احساس دیگرم این است که او در رخداد این اتفاق سهیم بوده است .
(و البته بین خودمان بماند کمی هم دلم خنک می شود ؛ وقتی تو ذره ای ارزش برای قوانین الهی قائل نیستی انتظار داری دیگران قائل باشند؟)
البته این قضیه هیچ چیز از مسئولیت حکومت کم نمی کند.
ولی اگر قرار باشد از حکومت اسلامی به خاطر این که به زن یا دختری تجاوز شده بازخواست شود ( که به حق است) این را هم باید از حکومت اسلامی مطالبه کرد که با آن زن و دختری هم که حجاب مورد نظر اسلام را نمی پذیرد برخورد کند. و آن دختر و آن زنی که قوانین مربوط به معاشرت با مردان بیگانه را شلغم هم فرض نمی کند ، به مجازات برساند.بالاخره این حکومت یک حکومت اسلامی است دیگر.
و باز تاکید می کنم همه اینها در حالی است که شما به روح اعتقاد داشته باشید ، و صد البته به آزادی روح!
| لیست کل یادداشت های این وبلاگ [30/3/1387- 10:33 ع] گریه کنید... [31/2/1387- 10:35 ع] تخیلات علمی! [26/2/1387- 7:18 ع] خودت را بی تقصیر ندان [26/2/1387- 1:18 ع] ستادهای چاق، صفهای خسته و ... [27/1/1387- 12:29 ص] سیاست بازی و شهیدان کانون رهپویان وصال شیراز [29/12/1386- 12:10 ع] عیدی که نوید بخش زوال است! [27/11/1386- 12:19 ص] سعی کن گریه نکنی! [25/11/1386- 12:22 ص] یک هفته نامه،یک ماهنامه،یک کتاب [25/10/1386- 9:11 ص] خوشحالیم از آمدنت... [آرشیو شده ها] |