نام: | |
ايميل: | |
بسم الله الرحمن الرحيم
تخيلات علمي!
از کي اين درد بي درمان گريبانگيرمان شده است ، من نميدانم. گاهي وقتها فکر ميکنم که شايد اين خصلت ما ايرانيها ست ؛ اما نيم نگاهي به زندگي مردم در اطراف و اکناف عالم کافيست تا دستت بيايد که اين بيماري فراگيرتر از آن است که فکرش را بکني و يا اينکه بخواهي آن را به ژنتيک ايراني ها ربطش دهي.
اصلاً شايد آنطوري که من فکر ميکنم ، اين نه يک بيماري و نه يک معضل ، بلکه رفتاري کاملاً طبيعي و قابل درک است که نتيجه سلامتي روحي و فکري جامعه اي است که دوست دارد پيشرفت کند و زندگي بهتري در اين دنيا داشته باشد.
نميدانم. واقعاً نميدانم...
اما آيا شما مي دانيد که تقليد کردن و وانمود کردن و شبيه شدن به چيزهايي يا انسانهايي که هيچ ربطي به ما ندارند بيماري است يا نشانه سلامتي؟
**************
وقتي در جامعه اي زندگي کني که افکارت و عقايدت به حساب نيايد و کسي به آن معتقد نباشد و تو جزء اقليتهايي باشي که چنين عقايدي دارند ، واقعاً زندگي برايت سخت مي شود.
به همين خاطر هم است که مردم حاضرند همرنگ جماعت شوند ولي سختي متفاوت بودن و در اقليت بودن را نچشند و نبينند.
اين است که من گاهي وقتها ، با اين عقايد و افکارم ، حس مي کنم جزء اقليتهايي هستم که به حساب نمي آيند ، ولي با اين حال حاضر نيستم به هيچ وجه همرنگ جماعت شوم(حالا خدا را چه ديديد ، شايد هم شدم)
يکي از آن اعتقادات و ديدگاه ها اين است که حضور خانمها در جامعه را بيشتر موجب دردسر و مفسده مي دانم تا چيزي ديگر و حضور اجتماعي زن آنطور که اين سالها باب شده است و حتي از دين هم برايش مايه مي گذارند نه تنها مطلوب نيست بلکه به شدت زيانبار و تباه کننده است.اين محور اصلي بحث ما در اين نوشته است.
آرامتر.کمي صبر کنيد...
داريم با يکديگر منطقي صحبت مي کنيم. پس کمي تامل کنيد و موضع گيري تان را بگذاريد براي بعد.اگر بخواهيد دعوا کنيد و جار و جنجال راه بيندازيد ، که هيچ. ما را به خير و شما را به سلامت.
ولي اگر آدم منطقي و عاقلي باشيد که هر ايده و فکري را مي شنويد و با خرد و انديشه تان انتخاب مي کنيد بايد از من بپرسيد که چرا شما چنين ديدگاهي داري؟ و از کجا به آن رسيده اي؟
خيلي خوب ؛ در جواب سئوال شما من سئوال ديگري مي پرسم.
به نظر شما اصلاً در حيطه مسائل انساني و اجتماعي و نوع زندگي آيا ملاکي وجود دارد که ما بتوانيم بر اساس آن انتخاب کنيم و تصميم گيري نماييم؟ ممکن است بگوييد منطق؛ منطقي که مبتني بر شواهد و تجربه و آزمايش باشد.
من مي پرسم آيا کسي هست که در فهميدن تفاوتهاي علوم طبيعي با علوم انساني دچار مشکل باشد؟خب همين تفاوت به ما مي گويد که انتخاب و تصميم گيري در مورد يک فرضيه و نظريه در علوم طبيعي کاملاً روشي عاقلانه و خردپسندانه دارد. يعني شما با آزمايش و تجربه اي کاملاً عيني و قابل محاسبه مي توانيد درستي فرضيات و نظريات را اثبات و يا رد کنيد. حال آيا در مطالعات انساني و جامعه شناسي هم مي توان به چنين نتايج متقن و غير قابل خدشه اي دست پيدا کرد؟
پاسخ به اين پرسش است که مي تواند همه مشکلات و سئوالات ما را حل کند.
اينکه آيا مي توان در جامعه شناسي و انسان شناسي به عقل و انديشه تکيه کرد و آن را ملاک قرار داد ؟ يا هيچ راهي براي شناخت دقيق انسانها و جوامع و اينکه چه چيزهايي مي تواند آنها را به خوشبختي و کمال يا به بدبختي و نابودي برساند وجود ندارد؟
در چند صد سالي که بشريت با مدلي از زندگي و تمدن مواجه شده که تا پيش از اين سابقه نداشته است ، فقط و فقط يک چيز حرف اول و آخر را مي زده و آن چيزي نبوده جز « علم » ، البته با تعريفي جديد و نو که آن هم پيش از اين بي سابقه بوده است. در اين تعريف علم چيزي نيست جز تلاشها و يافته هايي که بر پايه اصول فيزيکي ، شيميايي و زيست شناختي صورت مي گيرند.
درهمين زمان که کشفيات و اختراعات دانشمندان علوم طبيعي منجر به شکل گيري ابزار و فنون جديدي مي شد که بعدها آن را تکنولوژي ناميدند ، مردم مسحور و مفتون تعريف جديد از «علم» و نهايتاً دنيا و جهان بودند. مردمي که مي پنداشتند راه جديدي براي زندگي و نهايتاً خوشبختي يافته اند که بر خلاف وعده و وعيدهاي مبلغان مذهبي و اربابان کليسا ، بسيار بسيار قابل باور و قابل درک و ملموس است. دنياي شگفت انگيز نو با جهان بيني و دستاوردهايي نو.
آن زمان ، زمان خوش باوري و ساده انديشي انسانهايي بود که البته در آرزوي سعادت و خوشبختي اي بودند که دست نيافتني مي نمود. مشهورترين تبيين و توصيف اين غرور و خوش باوري علمي را «سيمون دو لاپلاس» در سال 1814 در کتاب خود چنين آورده است:« روحي که در هر لحظه معين قادر است به تمامي نيروهايي که به طبيعت حيات بخشيده اند و به جايگاه ذراتي که طبيعت از آنها ساخته شده وقوف کامل داشته باشد ، و روحي که بدان درجه از عظمت رسيده که قادر است تمامي اين موجودات را در حوزه ي تميز و درک خود جاي دهد و بتواند تنها با فرمولي واحد ، حرکتهاي بزرگترين اجرام عالم و کوچکترين ذرات اتم را تبيين کند ، برايش هيچ مجهولي وجود ندارد ، گذشته و آينده ، يکسان و با وضوح کامل در برابر ديدگان او قرار خواهند داشت!»( تکنوپولي ، نيل پستمن ،ص221)
روح نهفته در اين آرمان علمي که همچنان در ضمير ناخودآگاه مردمان عصر ما نيز وجود دارد چنين است: همانگونه که داشتن اطلاعات مطمئن و قابل محاسبه درباره اتمها و ستارگان ممکن شده است ، در مورد رفتار انسانها و شناخت اجتماع هم چنين دانشي را با همان دقت و اطمينان مي توان کسب کرد.
به عبارتي علوم طبيعي روشهايي را به ما مي دهد که به کمک آنها مي توان اسرار درون انسانها را آشکار کرده و شکل گيري جوامع و مهندسي آنها را برعهده گرفت.
اگر به چارچوب مباحثي که در روانشناسي و جامعه شناسي و حتي مديريت مطرح مي شود نيم نگاهي بياندازيم خواهيم ديد که اصلي ترين ديدگاهي که در اين حوزه ها وجود دارد ( وبه طبع همان حاکميت تقليد که در ابتدا گفتم ، ما هم به آنها اعتقاد داريم ) اين است که روشهاي پژوهش در علوم طبيعي در پژوهشهاي مرتبط با رفتار انساني نيز مصداق داشته و معتبر است.
خب با پذيرفتن اين مسئله – که البته واقعيتي است غير قابل انکار و کساني که ذره اي با علوم انساني آشنايي داشته باشند آن را تاييد مي کنند ( از قبيل آزمايش پاوولف ، اصل اثر پروانه اي و خيلي چيزهاي ديگر) – سئوال اساسي اينجاست که چه کسي گفته است که با همان متدولوژي و همان اصولي که در علوم طبيعي مي توان به اثبات يک پديده پرداخت ، در علوم اجتماعي و انساني نيز مي توان به نتيجه رسيد و قوانيني جهان شمول و عام صادر کرد؟؟
اين سئوال مهمي است که روشن شدن ابهامات آن مي تواند به ما بفهماند که همه آنچه که در 300 سال اخير به عنوان علوم اجتماعي و انساني به خورد ملتها و جوامع داده شده است چيزي بيشتر از مهمل بافي و ادبيات تخيلي نبوده و نيست!
ادامه دارد البته...
| ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ [6/6/1387- 6:7 ع] بدون عنوان [27/5/1387- 11:49 ع] تويي تنها علت باران! [4/5/1387- 2:18 ص] پيمان امام عادلان با عالمان : با ظلم درافتيد! [30/3/1387- 10:33 ع] گريه کنيد... [آرشيو شده ها] |