سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آن که بى دانستن فقه به بازرگانى پرداخت خود را در ورطه ربا انداخت . [نهج البلاغه]


ارسال شده توسط کمیل در 86/1/15:: 12:35 صبح

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

عهدهایی که می شکنند...

این چند روز خیلی چیزها پیش آمده بود که می بایست در موردشان می نوشتم ، تا شاید اینطوری بار سنگین دغدغه ها را کمتر کنم. اما نشد. یعنی نه حوصله اش آمد و نه وقتش و نه ....

اما امشب مجبور شدم که بنویسم...برای اینکه به خودم چیزهایی را یادآوری کنم.

ما آدمها محتاجیم به این. یادآوری را می گویم.

برای همین است که انسانها کلاً دوست دارند چیزهایی را به عنوان یادگاری از بعضیها یا از بعضی چیزها داشته باشند.

*********

شما که نمی دانید ، جنوب که بودم با خودم وعده ها کرده بودم. راستش خیلی شرمنده بودم. اصلاً خجالتم می آمد روی خاکهای شلمچه و طلائیه و فکه راه بروم. برای همین بود که با خودم عهد بستم.لابد می خواستم کمتر شرمنده باشم!

عهد کردم با شهدا که آدم شوم.

خیلی سخت است که آدم بدختی مثل خودت را به جایی مثل آنجا دعوت کنند و تو انگار نه انگار.باید کاری کنی.باید عزمت را جزم کنی و تعهد بدهی! قول بدهی بهشان که دیگر گذشته را تکرار نکنی...اینطوری لااقل احساس بهتری داری.

*********

هنوز دو هفته نگذشته ، که تو احساس میکنی دیگر آن حال دو هفته قبل را نداری ، و این یعنی تو ، زده ای زیر قولت! به همین راحتی.

می دانستی که اینطوری می شود. بار اولت که نیست. اوه ه ه  چه عهدها که نشکستی و چه وعده ها که خلف آن کردی.

اصلاً به خاطر همین بود که علی رغم میل شدیدت ، از خاک آنجا چیزی برنداشتی بیاوری. همانجا هم با خودت گفتی این خاکها را بردارم تا هر وقت دچار غفلت شدی ، با بوئیدن آن بیدار شوی از مستی دنیا!

اما تجربه های گذشته ات به تو می گفت بهتر است قداست و حرمت این خاکها را با پیمان شکنیهایی که عادتت شده از بین نبری!

*********

اما امشب وقتی صدای حاج مهدی سلحشور  را شنیدم دلم شکست و زدم زیر گریه! همان نوحه ای که اولش این است « تا مشکتو تو آب زدی     موجای دریا شد آروم ... ».

دوستانی که در اردو بودند لابد یادشان هست این نوحه را ، که چندباری داخل اتوبوس پخش شد.

راستش اولین باری بود که این سبک را می شنیدم و نمی دانم چرا همانجا مجذوبش شدم.

بعد از اردو چند جایی گشتم تا اینکه بالاخره امشب سی دی مربوطه را یافتم و گوش دادم و همین شد یادآوری من از عهد وپیمانهایی که با شهدا بسته بودم!

این نوای دلنشین را اول بار در آنجا شنیده بودم و حالا هر وقت که به آن گوش میکنم یادم می آید از شلمچه و فکه و از عهدهایی که بسته بودم. عهدهایی که حالا دیگر شکسته شده اند ... و من نمی دانم چه باید بکنم....

شهدا شرمنده ایم... برای همیشه ... و به خاطر همه چیز.........

 

 

 


کلمات کلیدی : سیاسی و اجتماعی

درباره
صفحات دیگر
تبلیغات در سایت