سفارش تبلیغ
صبا ویژن
کمیل کسان خود را بگو تا پسین روز پى ورزیدن بزرگیها شوند و شب پى برآوردن نیاز خفته‏ها . چه ، بدان کس که گوش او بانگها را فرا گیرد ، هیچ کس دلى را شاد نکند جز که خدا از آن شادمانى براى وى لطفى آفریند ، و چون بدو مصیبتى رسد آن لطف همانند آبى که سرازیر شود روى به وى نهد ، تا آن مصیبت را از او دور گرداند چنانکه شتر غریبه را از چراگاه دور سازند . [نهج البلاغه]


ارسال شده توسط کمیل در 86/1/3:: 12:22 عصر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

به مناسبت بازگشت از اردوی از بلاگ تا پلاک که افتخار حضور داشتیم.

 

       *********

همه چیز واقعیت داشت!

 

خیلی دور تر از اینجا جایی هست که، نمی دانم چرا ، ولی مردم می روند به تماشای یک بیابان خاک. آن هم درست زمانی که قرار است بهار بیاید!

اما اینجا ، همه یک ماه مانده به بهار ،‌آماده می شوند تا بلکه آن چند روز اول سال بهشان خیلی خوش بگذرد. به خاطر همین هم- لابد- می روند بازار و پاساژها پر می شود از چشمان گرسنه و قلبهای در حسرت مانده.و ملت می افتند به صرافت اینکه بروند یک جای خوش آب و هوا و لباس ها شان نو باشد و مد روز ، تا کور کند چشم همگان را!!

اما آنجا – گفتم که – یک عده آدم عجیب و غریب می روند و می نشینند روی خاکها و عمداً با پاهایی برهنه روی رمل ها قدم می زنند.

که چه ؟

فقط برای اینکه خاکی شوند!

این را یکی از همانهایی که همیشه تحویل سال نو می رفت آنجا برایم گفت.

او خیلی چیزهای دیگر هم گفت اما نمی دانم چرا من ، ذهنم ، فقط مشغول همین یک چیز است.

واقعیتش هم ، سخت است فهمیدن اینکه چرا بعضی ها زیر آن آفتاب داغ زانو می زنند روی خاک و چشم می دوزند به افق ... یا اینکه سر می گذارند بر خاک و شاید هم خاک بر سر!

سرّش را نه من می فهمم و نه تو . تنها کسی که آنجا رفته و برگشته پاسخ همه اینها را می داند. این را وقتی دانستم که دیدم بار اول هر که می رود آنجا بهت زده و حیران بر می گردد . یا مثلاً می گوید : عجب خاکی دارد شلمچه!

راستش را بخواهید تا قبل از این – یعنی قبل از 25 اسفند 85- خیلی چیزها در مورد آنجا خوانده بودم و اینقدر از آنجا شنیده بودم که دیگر آب شده بود دلم و اصلاً همین هم باعث شد که مشتاق شوم برای دیدن آنجا.

*****

شلمچه جای عجیبی است و طلائیه عجیب تر و فکه از همه شگفت آور تر است.

فرق اینجا با مشهد یا کربلا آن است که اینجا نه بارگاهی هست و نه درگاهی. اصلاً نمی دانی برای ادای احترام باید به کدام سمت دست به سینه بگذاری و خم شوی....و خدا می داند همین تفاوت چگونه می تواند تو را دیوانه کند.

اینکه بدانی زیر قدمهایت ، گوشت و استخوان فرزندان زهرا با خاک عجین شده است و تو آمده ای اینجا تا دست به دامان همینها شوی!فکه

اینکه در نظر چشم ظاهر بین اینجا چیزی نیست جز بیابانی خشک و بی آب و علف و در عین حال اگر غلبه کنی بر غفلت ، اینجا محل نزول ملائک و بندگان صالح خداست.. و امان از غفلت!

شنیده بودم خاک اینجا آدم را دیوانه می کند اما نه اینقدر!

فکه گویا آخر دنیاست. باید آنقدر بروی و بروی تا برسی به آن.

فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی!

وقتی چشمت به این آیه می افتد که بالای سردر ورودی نوشته شده ، بغض می کنی و بی اختیار اشکت سرازیر می شود.

دور تا دور محیط ، باندهایی قوی را زیر گونی ها پنهان کرده اند و از آنها صدای تیر و خمپاره به گوشت می رسد. ولی ناگهان صدایی محزون تو را میخکوب می کند. آری این نغمه از آن محبوب توست:

ای شهید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.

دیگر طاقت نمیاوری. جمله های زیبایی که از حنجره سید مرتضی به گوشت می خورد تو را به نهایت جنون می رساند. خدایا اینجا دیگر کجاست؟!

حالا دیگر باور می کنم اینجا قطعه ای از بهشت است. اینجا جای عجیبی است . باید بیایی و ببینی تا حرفم را باور کنی.

شنیده بودم خاک اینجا آدم را دیوانه می کند اما دیگر نه اینقدر!!

 

-----------------------------------------

 

 عکس های اردو-

 

 وبلاگ دفتر توسعه وبلاگ دینی- مجری اردو -

 

 


کلمات کلیدی : سیاسی و اجتماعی

درباره
صفحات دیگر
تبلیغات در سایت